جوانه های سبز و پوتين های آهنين


سلام دوستان، خیلی حرفها برای گفتن دارم، ولی بقدری هیجان زده ، شاد، دلگیر، .... و راستش نمی دونم که چه حالی دارم. خیلی دلم میخواد بتونم بنویسم، که باید بنویسم، ولی قول میدم که فردا بنویسم از امروز... از 13 آبان که هموطنانمان چه حماسه ای آفریدند!... اما امشب یادداشتی از هموطن خوبم شکوه میرزادگی را براتون می نویسم که حرفهای دل من هم هست. شب خوش... فردا قول میدم که بنویسم





مـا را بـه دم پير نگه نتـوان داشــت
در خانه ی دلگير نگه نتـوان داشت
آن را که سـر زلـف چو زنجير بود
در خانه به زنجير نگه نتوان داشت
مهستی گنجوی

وقتی اين يادداشت را می نويسم چند ساعتی به صبحی مانده که قرار است زنان و مردان ايرانزمين گذرگاه های ماتم زده و غبار گرفته از استبداد، خشونت، و خفقان سرزمين مان را با عطر آزادی خواهی و حق طلبی معطر و بيدار کنند
نمی دانم چند نفر يا چند صد نفر يا چندصد هزار نفر خواهند آمد. يا بتوانند که بيايند. هيج کس نمی داند، چرا که لشکری از خشم و جهالت، مسلح به انواع سلاح سرد و گرم، خون به چشم آمده و کف بر لب، در انتظار اين قاصدان آزادی است
می دانم، اين لشگر همانی است که 29 سال پيش هم، در فردايي که می آيد، اسکورت کسانی بودند که سفارت خانه ای را اشغال می کردند؛ و هزاران زن و مردی را تشويق و تهييج می کردند که همين گذرگاه ها را می پيمودند و شعار حمايت از اشغالگران را می دادند ـ مردمی هيجان زده و بی خبر که نمی دانستند با اين کارشان نه تنها از خويشتن قانون شکنان و متجاوزينی به حريم و خانه ی ديگران ساخته اند و اين تصوير زشت را (در برابر چشم جهانيانی که می پنداشتند انقلاب کرده ها به دنبال آزادی اند) از چهره ی خود به نمايش گذاشته و، بدتر از آن، به «حکومت انقلابی» نيز مجوز قانون شکنی و تجاوز به حريم خويش و جان و مال و آزادی خود داده اند. و ديديم که حکومت نيز، از آن روز تا به امروز، به راستی از اين اجازه کمال بهره برداری را کرده است
و اين گونه بود که ما 29 سال زير شلاق ستم حکومتی بی خيال نسبت به هر قانون و تمدن و مدنيتی ناليدیم و جهانيان آن را نديدند و نشنيدند يا نخواستند که بشنوند؛ چرا که چهره ی ما را نيز، همچون حکومت مان، در همان قاب های اشغالگری و ضديت با قوانين بين المللی و تجاوزگری می ديدند
اکنون، اگر چه فقط چند ماه است که ملت ايران، با پرداخت هزينه ای بسيار سنگين، گذشته ی خويش را در ذهن مردمان جهان پاک کرده و حساب خود را از حکومتی بی آبرو جدا کرده، و جهان متمدن را با خود همراه ساخته است اما، درست از هم اکنون است که يک واقعيت را نبايد فراموش کرد و آن اين که کلام اول اين نمايش عظيم و انسانی را جنبش زنان ايرانزمين نوشته است
اين زنان ايران بودند که اولين هزينه های هيجان های کور و بی خبر جامعه را پرداختند؛ آن ها بودند که خيلی زود، و در پی قدرت گرفتن حکومت اسلامی، به اين درک با شکوه رسيدند که هيچ جامعه ای با قوانين نابرابر و به تبعيض آلوده امکان رشد و نيکبختی نخواهد داشت؛ آن ها بود که زودتر از همه دريافتند که هيچ مادری نخواهد توانست در چنين جامعه ای فرزندانی به بار آورد که شايسته ی روزگار کنونی تاريخ والايي انسان باشند؛ و هم آنان بودند که شاهد پر پر شدن زيباترین و شجاع ترين فرزندانشان در کوچه ها و خيابان های ايران شدند تا جهان را برای ديدن چهره ی راستين حق طلبی و آزادی خواهی خويش آماده کنند
فردا، چه می شود؟ هيچ کسی نمی داند. اما هر چه بشود، اين همه جوانه ی سبز را با پوتين هاِیی، حتی آهنين، نمی شود لگدمال کرد. اين جبر تاريخ است. ترديد نکنيم